امروز عصر بعد از یک روز پرمشغله ، هنگامی که برای استراحت رفتم روی تخت دراز بکشم یک فایل آموزشی صوتی را گوش میدادم که در حین گوش دادن فایل مورد نظر به خواب رفتم، پس از گذشت زمانی ناگهان از خواب پریدم و مکالمات صورت گرفته بین من و ذهنم را در زیر میخوانید:ذهنم: دیدی چی شد؟! نماز ظهرتو نخوندی سریع پاشو بخون.من: ( در حالیکه به شدت خواب آلود هست و اصلا نمیخواهد تختخواب گرم را ترک کند؛ پس از اندکی فکر) : من که قبل از ناهار نمازمو خوندم،هورا پس میشه به خواب ادامه داد.برم ادامه ی خوابذهنم: دخترم سردش نشه، کجا خواب رفته؟ پتو روش هست؟ برو نگاهش کن.(خونه ساکت و آروم بود و صدای بچه ها نمیومد)من: اون را که خودم خوابوندمش قبل از اینکه خواب برم و پتو روش هست.برم ادامه ی خوابذهنم: پسرتو از مدرسه باید بیاری.من: شیفت صبح که بوده الان خونه هست و خوابیده.برم ادامه ی خوابذهنم : داروت را خوردی؟من: اون را که ساعت ۳ خوردم ساعت مصرف بعدیش ساعت ۱۱ شبه.برم ادامه ی خواب.(دندون عقلم درد میکردظهر از راه مدرسه که برمیگشتم قرص چرک خشک و مسکن گرفتم تا بعدا برم بکشم ، وی مقاومت عجیبی در برابر رفتن به دندانپزشکی دارد.)ذهنم: کلاست دیر شده.من : اینو دیگه کجای دلم بذارم؟! من کی این موقع میرفتم کلاس؟!بس کنید این بازی کثیف رو.برم ادامه ی خوابدیگه کم مونده بود ذهنم فرمون بده مریض ها تو مطب نشستند و منتظر تو هستند خانم دکتر که با احساس درد در دندانم فکرها ساکت شدند و به تنها چیزی که الان پرداخته میشد حس دندان درد بود. دیگه نمیشد به خوابم ادامه بدم رفتم یه قرص مسکن و به همراه لیوان آب خوردم و دوباره برگشتم روی تخت که بخوابم ولی دیگر خواب از چشمام پریده بود.آفرین ذهن نا آرام گرامی! تو موفق شدی بدینگونه من را بدخواب ک
برچسب:
نویسنده: بهار کاشانی
صبحت شبیه عاقبتِ شب به خیر باد صبحت به خیر باد که صبح منی هنوز !
برچسب:
نویسنده: بهار کاشانی
خدایا ما روی آدم بودن خودمان حساب نکرده ایم ولی روی خدا بودن تو چرا!
برچسب:
نویسنده: بهار کاشانی